خرید بک لینک
نشستم کمی آرام گرفتم کارگاه سه ساعته تمام شده بود و من ارام نفس می کشیدمفکر کردم همه چیز با همه ی فراز و فرودهایش خوب پیش رفته بود .یک هفته تمام کار کرده بودیم. بک هفته تمام نوشته و خوانده و گفتگوک

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 19:42

بالاخره فهميدم و خلاص شدم. از همه دروغ هايي كه بهم كفتيد خلاص شدم شما همه اش كاري مي كرديد كه من عذاب وجدان بگيرم و دائم خودمو سرزنش كنم. حالا ديكه دستتون رو خوندم. ديكه نمي تونيد. گولم بزنيد و منو

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 19:42

به خودش نمی تونه جدی نگاهی بیندازه

نمی تونه خودش رو از اون ته های وحودش بکشه بیرون نکاهی بندازه ببینه کی هست ؟

خودش رو گرفتار خودش گرده

تو اون ته های وحودش گیر کرده و در نمیاد

هر کی بهش هر چی میگه زودی قیافه زار و نذاری می گیره. وناله می زنه

ناله های همیشگی

حرفهای همیشگی

انگار از خودش هم خسته شده دلش می خواد که جدی بشه

یه نگاهی به خودش بندازه وتغییر رویه بده

کاش بتونه

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 19:42

فريدون سه پسر داشت سلم و تور و ايرج ايرج كهترين بود و داناترين از ازموني ايرج خردمندتر از برادران بيرون امد و پدر با ايرج ماند برادران حسادت كردند و كينه ايرج را به دل گرفتن و همان گونه كه فردوسي سراغ

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 19:42

مری : خیلی وقته که فهمیدم مشکلی وجود داره

بگو . بگو بگو

فردی مرکوری : مدتی است تمایلاتم تغییر کرده

مری : همیشه می دونستم که تغییر کرده ای همیشه منتظر این لحظه بودم ولی بازهم نمی خواستم باور کنم

این دیالوگ بخشی از فیلم حماسه کولی ( زندگی گروه کویین) بین مری و فردی برقرار شد

اگر مری می دانست

و اگر خود فردی باور داشت

این مکالمه به کجا می انجامید؟

و آنها با پذیرش تغییرات جدا شدند

و این همه ی انچه از ندانسته های ما و بازی های کلامی بین ما در هر زمانی است .

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 19:42

لباسی خواهیم دوخت یک شکل و یک رنگ بر تن همه خواهیم کرد بی چون و چرا . نمی گوییم کی چاق است کی لاغر این لباس بر تن همه رفتنی است ما برای همه یک شکل نسخه می پیچیم .کسانی که سر پیچی کنند را احمق و ک

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 19:42

خدا راشکر انگشتانم حافظه داشتن و آنها می دانستند روی کدام کلید ها سرازیر شوند .جریان از این قرار است که امروز صبح می خواستم در این ص چیزی بنویسم و نمی خواستم سر لب تابم بیایم . بنابراین گوشی ام را

برچسب: نویسنده: محمد حسین‌پور تاريخ: جمعه 23 اسفند 1398 ساعت: 19:42

صفحه بندی